اشعار محمد حسین نعمتی
چگونه رهایت کنم
مگر تو رها کردی دست عروسکت را
وقتی به میهمانی عروس های دریایی می رفت
آنقدر کودکی
که هنوز هم فکر می کنی
سقوط هواپیما
به خاطر دعوای تو
با برادر کوچکت
بر سر نشستن کنار پنجره هواپیماست
چه کسی می تواند تو را به دنیای ما برگرداند
جز من که شاعرم
می توانم
تو را از پله های برقی فرودگاه برگردانم
می توانم
هواپیما را به فرودگاه برگردانم
می توانم
موشک را به ناو
و ناو را به امریکا برگردانم
می توانم
دود را به چپق سرخ پوست ها برگردانم
من حتی می توانم
فلسطینی ها را به خانه هاشان برگردانم
و یهودیها را هم
من خدا نیستم عزیزم
اما شاعرم
و خدا شهیدان را به شاعران سپرده است
می توانم بر مرگ تو مرثیه ای بسرایم
می توانم نامت را به روزنامه ها
و پرونده ات را به میز کار سیاستمداران برگردانم
می توانم کودکی ات را در بازی گوشی دلفین ها جستجو کنم
و داغت را در خودکشی نهنگ ها؛
چرا که
مرگ تو باشکوه ترین بود
مرگی در آتش
مرگی در اوج
و تشییعی بر موج
چگونه رهایت کنم
مگر تو رها کردی دست عروسکت را
وقتی به میهمانی عروس های دریایی می رفت
1647
0
5
رفتی و میگذرد بعد تو سال از پی سال
رفتن نام تو از یاد، محال است محال
چشمهای بود سکوت تو لبالب از عشق
کوزهای بود دلم پیش تو لبریز سوال
کاش میشد که تو برگردی و خود را بینیم
قدر یک لحظه در آیینهی آن روح زلال
شوق پروازی اگر بود به اعجاز تو بود
آسمانا! چه کنم بعد تو با این همه بال
عهد بستیم که با ماه بمانیم همه
از شب هجرت خورشید تو تا صبح وصال
2253
0
4.86
نیستی و سالهاست
دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سوال چترها
مواجه اند
نیستی و کودکانمان
-با کمان-
قاب آفتاب را نشانه رفته اند
آسمان
غیر جای خالی
پرندگان مرده را
نشان نمی دهد
هیچکس برایمان
دست دوستی
تکان نمی دهد
نیستی و
موجها هنوز
سنگ خاک را
به سینه می زنند
ابرها هنوز
روی حرف آفتاب
حرف می زنند
2517
3
4.25
نیستی و سالهاست
دانه های برف
این مسافران بی قرار ابرها
با علامت سوال چترها
مواجه اند
نیستی و کودکانمان
-با کمان-
قاب آفتاب را نشانه رفته اند
آسمان
غیر جای خالی
پرندگان مرده را
نشان نمی دهد
هیچکس برایمان
"دست دوستی
تکان نمی دهد"
نیستی و
موجها هنوز
سنگ خاک را
به سینه می زنند
ابرها هنوز
روی حرف آفتاب
حرف می زنند
3135
1
5
شب سیاه خزان رخنه کرد بید به بید
نمیرسید به رغم چراغ دید به دید
دری گشوده نشد قفل روزگار شکست
دل تمامی این شهر را کلید کلید...
زمان راستی و دوستی سرآمده بود
و بار کج که به منزل نمیرسید رسید
چه جای شکوه هزاران بهار در پیش است
از این میانه خزان یک دو غنچه چید که چید
بهار میرسد از دوردست و میریزد
دوباره درشب دلهای ناامید، امید
3456
1
4.13